این نمازهای نشسته عجیب دلگیرند ...
نفس
نفس عمیق که می کشم یک لحظه فکر می کنم چقدر زنده ام!
بعد نفس که بریده بریده شود
کوتاه شود
به سختی بالا بیاید
دردناک شود
آن وقت است که یادم می افتد چقدر نزدیکی به من ...
و امروز چقدر دیدم "نفس های انسان گام هایی ست که به سوی مرگ بر می دارد."
"کلام مولای جان؛ امیرمومنان (علیه السلام)
فقط
آمدم برایت بنویسم :
" من را ببخش که اندازه ی ِ تو مجنون نیستم "
حال ِ این روزهای ِ تو را خوب می شود از چشمانت خواند؛
.
.
.
شکر ، بودنت را ...
کافیست یک هفته در خانه بخوابی و در بستر باشی
غیر از درد ِ خودت ، هزار و یک نوع درد ِ دیگر به سراغت می آید
و من از بین ِ آن هزار و یک نوع ِ دیگر ، آن هایی را دوست تر می دارم
که مرا شبیه کند کمی به شما
یعنی از بین ِ همه این ها
این پهلو درد ِ شبانه را دوست تر دارم
این که آرام و بی صدا آه بکشم و ازین پهلو به آن پهلو بچرخم
و نفهمم چطور بخوابم که دردش ساعتی آرامم بگذارد
راستی
آن روزهایی که در بستر بودید
روزها بلندتر بود یا شب ها ؟
گاهی که خیلی خیره به در می شوم
و کسی نیست که بکوبدش
و کسی نیست که حالی بپرسد
چقدر می سوزم برایتان ...
حضرت ِ مادر ، تصدقتان
کسی هست که سخت محتاج ِ نگاه ِ مادرانه تان هست
محتاج ِ نوازش مادرانه تان ...
انظر الینا ...
مادر که باشی ، می فهمی اضطراب ِ دل ِ رباب را .
به دل ِ مضطرب ِ رباب ، اجـِبنا ...
* تو خود حدیث ِ مفصل ، بخوان ازین مجمل ...
مــادرانــه
نوع ِ لباس پوشیدن و قیافه اش توجه م را جلب کرد.فکر کنم یک سال داشت شاید هم یک سال و نیم.
اسمش محمدحسین بود.
پسربچه بازیگوش و در عین ِ حال آرام.
انگار که تازه حرف زدن را یاد گرفته باشد ، و راه رفتنش هم خیلی سفت و محکم نبود.
حواسش متوجه پسرک دیگری شد که ازین ستون به آن ستون می دوید و پشت ِ ستون های قدیمی مسجد با خودش قایم موشک بازی می کرد.
به سمت پسرک رفت و چند قدمی از مادرش فاصله گرفت، اما خیلی زود احساس خطر کرد!
با تمام ِ دلش صدا زد : مــامــان ... ( آنقدر شیرین گفت که حلاوتش بر جان ِ من هم نشست )
مادرش سریع سر برگرداند و پاسخ داد : جــان ِ مــادر ... ، اینجام محمد حسینـَـم.
خنده ای کرد و سمت ِ مادر دوید ، بین ِ راه زمین خورد.
مادرش با سرعت خودش را از زمین کَند و سمتش دوید ... پسرم ، چی شدی مادر ؟!
طفل را در آغوش گرفت و رفتند سر ِ جایشان نشستند .
در فاصله چند دقیقه ی ِ کوتاه ، محمدحسین چندبار این حرکت را انجام داد ، یعنی مشخص بود کاملا الکی خود را به زمین می اندازد و سریع سرش را بالا می گرفت و منتظر ِ حرکت ِ مادرش بود.
کم کم صحبت های ِ حاج آقا رو به پایان است و بسم الله روضه ...
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطمةَ و اَبیها و بَعلِِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک
حضرت ِ مادر
این که من چند بار زمین خوردم و دستم را گرفتی
این که چـقدر خوانـدمـت و با عـطوفـت اجابتم کردی
این که چه روزها غصه دار شد دلم و دست ِ مهربانیت را بر آن کشیدی
باز زمین خورده ام ؛
حالا سرم را بالا گرفته ام و نگاهم نگران ِ قدوم ِ مهربانتان ...
دریابید مرا !

* به شرط ِ لیاقت ، دعاگوی ِ خوبان بودم در کنار ِ مضجع ِ شریف ِ رضوی.
* ملتمس ِ دعای ِ خیرتان نیز ، هستم در روز ِ عرفه .
بعدا نوشت :
اینجا فقط توئی و توئی این "توئی " چه خوب!
آنجا منم، منم، منم و این "منم " چه بد!
من قصد کرده ام بروم مشهد الرضا
من قصد کرده ام بروم یا علی مدد
این که امام ِ مهربان ، شرمنده ات کند و کمتر از یک ماه نگذشته باز بطلبد ... حکایتی دارد !
خــاطره
بعد از کتابخانه ، می رسم به کشوها و اول کشوی ِ خودم.
کارتن موزی را آوردم جلو و یکی یکی جزوه ها و وسایل را می چینم داخلش.
می رسم به آن پاکتی که همیشه دلم برایش ضعف می رود. همه نامه ها و خط ها و یادگاری های ِ "تو" را جمع کرده ام در آن.
غافل میشم از کارم و ساعت ... باز هوس می کنم یکی یکی خط به خط باز کنم و بخوانمشان.
مخصوصا نامه های ِ اولی را که از شیرین ترین روزهای ِ زندگی ام بودند .
یکی از قدیمی ترین نامه ها را باز می کنم.
مثل ِ قبل ترها دلم به تاپ و توپ می افتد ، همان دختربچه بهانه گیر می شوم.
همان که می گفت نباید بروی !
همان که می گفت راضی نیستم بروی ...
انگار تمام ِ دلتنگی هایِ دوهفته های ِ آخر ِ اسفند یکباره هجوم می آورد به دلم!
حالا خط به خط می خوانم و اشک و لبخند است که در هم آمیخته .
اینکه چه شیرین قانعم کرده بودی که باید بروی ، ازینکه این دو هفته را در هرسال باید آنجا باشی.
از دلدادگی ات ... از غروب فکه ... از یس ...
انگار همه چیز مثل ِ یک فیلم از جلوی ِ چشمم گذشت.
سطرهای ِ پایینی ِ نامه ات ،حالا رسیده ام به قرار ِ مان ... یادت هست ؟!
هنوز هم حاضری غروب ها برای ِ دلم یس بخوانی ؟!

* اسباب کشی بد هم نیست، گاهی به چیزهایی میرسی بین ِ وسایلت که تو را غرق ِ در خاطراتت می کند.
ناگفته نماند که ما هرسال داریم غرق ِ درین خاطرات می شویم !
* بعضی وقت ها در دنیای ِ واژگان ِ آدم خشکسالی می شود . نه نقلی، نه حرفی ... هیچ !
* انشاالله صدای ِ بعدی ما را در منزل ِ نو می شنوید .
* بساط ِ جمعه بازارها بی مشتری ست.
گــُمـــ شده
چادرم را سر می کنم .
با عجله وسایلم را جمع می کنم تا خیلی در آفتاب منتظرم نماند.
یاد انگشترم می افتم.
برمی گردم داخل اتاق ، جلوی ِ آینه سر ِ جای ِ همیشگی اش نیست !
می روم اتاق ِ دیگر ، روی ِ میز ، لب کتابخانه ، همه جا را نگاهی می اندازم ، نیست .
صدای در ِ پارکینگ را می شنوم که بسته می شود ، عجله ام بیشتر می شود.
برمی گردم و سالن را نگاه می کنم، لب ِ میز و تلویزیون و لب ِ اُپن ِ آشپزخانه ... همه و همه را خیلی سریع با نگاهم دور می زنم؛ نیست که نیست.
بیخیالش می شوم. به اتاق بر می گردم و انگشتر دیگری جای حلقه دست می کنم و میدوم بیرون.
در مسیر می پرسم : شما انگشتر من رو ندیدی آقا ؟ اظهار بی اطلاعی می کند.
یادم می افتد دیشب را منزل بابا بودم.
گوشی را از کیف در می آورم و به مامان پیامک می زنم ، سراغ انگشترم را می گیرم.
فوری جواب می دهد اینجا نیست !
کمی فکرم درگیرش می شود ... باز از یاد می رود.
بعد از کلاس برمی گردم خانه ؛ این بار مصمم تر همه جا را با دقت می گردم.
هرجایی که احتمال بدهم انگشتر را آنجا گذاشته باشم.
فایده ندارد !
یک آپارتمان نهایت 80 متری وسعت زیادی ندارد که یک انگشتر را نتوان در آن یافت.
بیخیال می شوم و می روم سر درس و کارها ...
آخرشب باز به فکرم می آید.
با چند تا از دوستان مطرح می کنم که برای ِ پیداشدن گم شده چه می خوانند ؟
هرکس از سوره یس تا ذکر " انه علی رجعه لقادر " و .... را پیشنهاد می دهد .
یک لحظه انگار دلم می ریزد ...
در عرض ِ بیست و چهار ساعت ، چندین بار به یاد حلقه ی ِ گم شده و آن انگشتر نگین ِ فیروزه ای ِ یادگار بازار رضا افتادم.
چندین بار خانه را گشتم.
قرآن خواندم.
ذکر گفتم که انه حفیظ و انه علی رجعه لقادر ...
بغض امان نمی دهد !
شرمنده می شوم از امام ِ عصر و زمانم...
نمی دانم چند بار در روز یادش می کنم ؟نمی دانم ...
فقط می دانم سهم ِ یادش از ساعات ِ من ، از دقایق ِ عمر ِ من کم است ...
خوش بــ ِ حال ِ شما اگر از صبح با یاد ِ امامتان بر می خیزید و تا نهایت ِ روز یادش را ، ذکرش را ... همه و همه را در جان و دل دارید .
خوش بــ ِ حال ِ شما اگر رضایت ِ امام ِ عصرتان را در همه ی ِ امور حتی جزئی ترین کارها در نظر دارید .
پ.ن : نگران نباشید ، دو روز بعد یافتمش ! انگشتر را می گویم . اگر مصمم دنبال چیزی باشی یقینا خواهی رسید به آن ، دریغا که ...
پ.ن : گاهی خیلی چیزها بهانه می شوند ، مانع توفیق می شوند، مانع درک می شوند ... دعا کنیم برای ِ برطرف شدنشان !
همســفری تان ، تبــریک !

و از نشانه های قدرت اوست که
برايتان از جنس خودتان همسرانی آفريد تا به ايشان آرامش يابيد ،
و
ميان شما دوستی و مهربانی نهاد در اين عبرتهايی است برای مردمی
که تفکر می کنند.
_ سوره مبارکه روم / 21
با هم ، تا بهشت
قرآن مىفرمايد كه: «قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجارة»؛
هم
خودتان را حفظ كنيد، هم اهلتان را.
اين خطاب به مردها و زنها، هر دو،
است. اهل هر انسانى عبارت است از خانواده و نزديكان او.
زن شما، اهل شما
مردها و مرد شما، اهل شما زنهاست.
هم خودتان را از غلتيدن در آتش حفظ كنيد،
هم اهلتان را حفظ كنيد.
علاوه بر اين، حفظ عناصر اصلى داخل كانون
خانواده، به حفظ خود انسان هم كمك مىكند.
همسران؛ زنها، مردها را و
مردها، زنها را مىتوانند از لبهى پرتگاه دوزخ نجات دهند و به بهشت
بكشانند.
_ بیانات مقام معظم رهبری مورخ 25/5/1383
اصل قضیه محبت است
در ازدواج، اصل قضیه محبت است. دخترها و پسرها این را بدانند. این محبتی كه خدا در دل شما قرار داده حفظ كنید.
__ خطبه عقد مقام معظم رهبری مورخ 74/10/17
این بروز رسانی صرفا عرض ِ تبریک و شادباشیست به محضر ِ خواهر ِ نازنین و دوست داشتنی ام فاطــمه بانو
همسری و همسفری تان تا رضوان ِ الهی و بهشت مستدام و برقرار باد !
پ.ن : گلچینی از توصیههای رهبر معظم انقلاب درباره تشكیل و حفظ خانواده و زندگی +
پ.ن : تبریکات ِ اصلی و ... بماند انشاالله حضورا ولی ما شدیدا شیرینی می خواهیم . از طرف ِ تمام ِ دوستان :دی
سوخــتن
این که بنشینی و نگاه کنی که بغل دستی ات دارد در حسرت ِ چیزی می سوزد ، آب می شود و قطره قطره می چکد، خیلی هم آسان نیست.
آی بغل دستی !
نوشتم که بدانی برای ِ من دیدن ِ سوختن و آب شدنت راحت نیست...
یاد ِ غروب ِ آن روز که رسیدم نجف و نمی فهمیدم اصلا کجا هستم ، زمینم یا آسمان ، دورم یا نزدیک ...
یاد ِ غروب ِ آن روز که چشمانم گنبد و بارگاه حضرت پدر را درست نمی دید بس که تمام ِ مسیر را باریده بود ، از کابوسی که حقیقت شده بود ...
یاد ِ زیارت ِ اول که ایستادم مقابل ِ ایوان ِ طلای ِ حضرت امیر (علیه السلام) و عرض کردم : آقاجان چرا تنها ؟!
یاد ِ غروب ِ روز ِ پنجشنبه که رسیدم کربلا ...
یاد ِ روزی که اصلا نرفتم حتی به سمت ِ ضریح ، یاد ِ پاهایی که نمی رفت ... دلی که نمی کشید بار ِ تنهایی را ...
یاد ِ مکالمات تلفنی مان ، یاد ِ حرف هایت که می گفتی قدر بدان که راهت دادند ولی مرا نه ، و من باریدم و باریدم و آب شدم ...
یاد ِ مسجد ِ سهله که می دانستم چقدر دوستش داشتی و هر لحظه حس می کردم هستی ...
یاد ِ روز ِ برگشت که ماتم گرفته بودم چه طور با تو روبرو شوم .
یاد ِ ماه ها اشک و روضه ی ِ پنهانی مان .
و یاد ِ سال گذشته
یاد ِ برگشتن ِ دوباره ات ...
همه این یادها که گفتم ، همیشه با من هست ... همان طور که خودت همیشه هستی .
آی بغل دستی !
به قول ِ سید ِ شهید آوینی :
سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی
دهند.
آنکه آتشی بر دل ندارد، کجا میتواند بال در آتش بگشاید...
پس بسوز ...
بــارخــدایا کــَـرَمــی ...
ایــن روزهـا به حال ِ خودم گریه می کـنـم
فــَـأعــِـنـّی بالبـُـکـاء ِ عَلی نـَفــسی
با حلمت مهلتم دادی
با ستّار بودنت پوشاندی همه را
اما کار را ب ِ جایی رساندم که گویی شرم کردی از من ...
پس وای بر من ، اگر نپذیری ام !
پ.ن : کجایند مردان ِ ... +
پ.ن : از گنـه ِ دم بـ ِ دمـَـم آتش ِ طوفنـده شدم ... +
پ.ن : علی بن الحسین (علیهماالسلام) : عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ: الْوَرَعُ فِي الْخَلْوَةِ ... +
پ.ن : باز هوای ِ حــرمـت آرزوســت .
ماه ترین ماه
بسم الله ...
همه سیب های ِ سرخ و همه شمعدانی ها ، سلام های ِ من هستند که از اتاق ِ کوچک دلم برایت پست کردم.
وقتی از تو می نویسم واژه هایم پرنده می شوند و آهسته آهسته از پلک هایم خورشید می ریزد .
اگر خودخواهی نبود برایت می نوشتم که خداوند تو را برای ِ دل ِ من آفریده است.
برای ِ لحظه های ِ آسمانی ِ من ...
کاش زودتر برگردم ،
دلتنگ ِ تو هستم!
همین.

پ.ن : نمی دانم متن از کیست ، امیدوارم اندک تصرف حقیر را ببخشند. شدیدا وصف ِ حالم بود.
پ.ن: پنجمین ماه ِ مبارکیست که با همیم. تمام ِ سال یک طرف و ماه ِ مبارک یک طرف !
پ.ن: انشاالله از افطاری دادن غافل نشیم ولو به اندازه دانه ی ِ خرمایی یا کمتر ...
پ.ن: عزیزی برایم نوشته بود از قول ِ امام پنجم که : بهشت پیچیده در سختی و صبر است ...
یکی سالی می گذرد ، با جانم آمیخته شده سخن ِ حضرتش .
پ.ن: الهی ؛ إقض ِ لنا الخیــر ، واجعلنــا من اهل الخـیــر .
التماس ِ دعا ...
آقــــا رضـــا
غرق ِ در افکار ِ کودکانه ، خسته از یک روز ِ پر از درس و مشق ، گرسنه و تشنه ، طبق ِ عادت همیشگی ام در این ساعات نزدیک خانه کیفم را در دست گرفته و ازین پا به آن پا تحویل می دادم .
عادت کرده بودم وقتی می رسم سر ِ کوچه خوب داخل ِ کوچه را نگاه کنم.
اما این بار ...
ته ِ دلم ریخت وقتی دیدم چوب در دست ، در وسط ِ کوچه دقیقا روبروی ِ خانه ما ایستاده!
این طور مواقع راه ِ چاره ی ِ خوبی بلد بودم .سریع به کوچه پایینی می رفتم و دست ِ دایی را می گرفتم و انگار با یک قدرت و نیروی ِ خوبی راهی ِ خانه می شدم.
دایی وقتی میرسید به ایشان می گفت : " سلام آقا رضا ، احوال ِ شما ؟ چه خبر ِ چوب دست گرفتی ؟ "
حالا صدای ِ آقا رضا بود که پاسخ می داد ، قرص ها قدرت ِ تکلم صحیح را از او گرفته بودند.
همانطور که ترکش ها ، قدرت ِ راه رفتن درست را ...
تعادل ِ درستی در راه رفتن نداشت و ندارد هنـــوز ... هنـــوز هم من حرف هایش را خوب نمی فهمم ...
همسایه یِ یک جانباز اعصاب و روان بودن خیلی چیزها را به آدم نشان می دهد.
مظلومیت ِ همسرش را
سختی ِ فرزندانش را
و غربت ِ خود ش را
خیلی وقت ها که موج برایشان غلبه می کرد با خانه تماس می گرفتند تا پدر یا برادرم برای ِ کمک برود.
آن وقت ها و ساعات و دقایق را خوب در خاطر دارم .
حالا آقا رضا از کوچه ما رفته ... اما ما هنوز ایشان را ازاهالی ِ کوچه مان می دانیم .
آقارضا هنوز هم همانطورست و چه بسا بدتر ... چه بسا ضعیف تر !
آن قدر برایشان دغدغه در دل و سر دارم که ... بگذریم !
اما حقیقتا ...
می بینیم این بزرگواران را ؟
حتی در برنامه ی ِ سالانه تان وقتی قرار دادید برای ِ سر زدن به این بزرگان ؟
چقـــدر غـــریبند ... چقـــدر !

این پست ِ ناچیز ، با احترامی تمام قد ، هدیه به سه جانباز ِ عزیز ِ کوچه شهید ذوالفقاری !
حسین آقای ِ عزیز ، مـحمـود آقـا و آقـا رضـــا .
سایـــه تان بر ســـر ِ ما مستـــدام.
* این ها را ببیند ، خالی از لطف نیست . + + +
* ماه ِ بزرگ ِ شعبان است و التماس ِ دعای ِ ویــژه ...
بابای ِ انقلابی ـَم

در قاب ِ تلویزیون می بیندش
زیر لب زمزمه می کند : جــآنم به فدایت و اشکی که ...زمزمه اش تا عمق جانم می رود
بر دلم می نشید نگاهش و قربان صدقه رفتنش...
قربان صدقه اش می رود همانطور که قربان صدقه امام روح الله رفت و تا پای ِ جانش ماند در راهش .
حالا او مانده و نـَـفـَـس هایی که ...
حالا ما مانده ایم و راهی که ما را میخواند.
ما مانده ایم و بار سنگینی که بر دوشمان است.
ما مانده ایم و دلی که پر از محبت ِ شماست.
ما مانده ایم و دل و جان ِ ناقابلی که فدای ِ شماست.
ما مانده ایم و ماندن به پای ِ شما ...
باید درس گرفت از شما ، از نگاهتان ، از لبخندتان ، از صبوری تان ، و تک تک ِ حروف ِ کلامتان .
باید یاد گرفت عمل کردن را ، بودن را ، کار کردن را ، انقلابی بودن را ، باید از شما یاد گرفت.
_ بابای ِ انقلابی ـَم روزتان مبارک.
دیگر فرزندان :
|نیلوفرانه | رائح | ذهن نوشت | تهران - کربلا| نوشتار های یک انکولوژیست طلبه | کنج دنج | خاطرات مشترک ||سندس در جستجوی حقیقت | سرباز امام خامنه ای | محمد رسول الله | پنج دیواری | خسوف همان ماه صورت کبود | رندانه|
|عشق علیه السلام | هوران | حاصل وب گردی های من | دیر و دور | اللهم عجل لولیک الفرج | یک مشت خاک | ذاهب |
|زندگی زیباست اما شهادت زیباتر | پنجره باز | جنجال یک سکوت | |همسایه خدا || جوانی در دست ساخت | مهاجر (فانوس) | مرد ِ باران | سرپنجه های روح ِ یک معمار باشی | سماکـــــ |نشان اهل ِ خدا | خرابات
فاطمــه ، فاطمــه ...
خوب است فاطمه ای داشته باشی تا مثل حاج کاظم بهش بگی :
« فاطمه، فاطمه ی عزیز ، با تو حرف بزنم بهتره . اگه روی صحبتم تو باشی من آرومترم. »
نمی دانم همـــه ی ِ فاطمــه ها اینقدر دوست داشتنی اند ؟!
نمی دانم دوری از تمــــام ِ فاطمـــه ها اینقدر دردنـاک است ؟!
نمی دانم ...
+ خواستم تا روزی ِ همه بشه زیارت رجبیّه ی ِ امام رئوف ... نمیدونم امام رضا رو نداشتیم باید کجا می رفتیم ؟!
خودت !
خودت که بهتر می دانی ... من هیچ نمی گویم !
وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ .

.
.
.
.
+ بزرگوارانی که بدون ِ آدرس کامنت می ذارید ، بنظرتون چطوری باید جواب بدم ؟ یا بدونم کی هستید ؟!
+ التماس ِ دعا ... از هر رهگذری که گذشت ازین جا .
غـــروب ...
غروب که می شود
یادتان کوران می کند در دلم ...

- بعضی ها هستند انگار حال ِ آدم را بهتر از خود ِ آدم می فهمند ...
وقتی در جوابت می نویسد :
مثل ِ بغضی شعله ور با یاد ِ مادر در غروب
ارغـوانـی مـی شـود پـهـلوی ِ دریا در غروب ...
آغـــاز ِ مـــا ...
یادت می آید ؟
بیســت و پنــج !
بیست و پنج سال می گذرد .
آنکه سراغش را می گرفتی و نامش را ( حتی از جبهه ها) می پرسیدی حالا بزرگ شده !
دوست دارم مثل روزهای کودکیم برایتان بنویسم که :
"سلام. دوباره نزدیک عید است و خیلی جای ِ شما خالیست !
خیلی دوست دارم شما را ببینم.
می شود یک شب از خدا اجازه بگیرید و در خواب به اتاق من سری بزنید ؟
می گویند شما خیلی مهربان بودید و من دوست دارم شما را حتی برای ِ یک بار ببینم ! "
بیست و پنج سال می گذرد .
همسرت خیلی شکسته شده ولی همچنان صبور است ...
بیست و پنج سال می گذرد و همچنان نزدیک عید که می شود مادرم می گوید عجب عیدی بود سال شصت و هفت !
بیست و پنج سال می گذرد از آن روزی که خبر ِ شهادتت را به همسر بیست و پنج ساله ت دادند .
حالا من هم بیست و پنج ساله شده ام !
اما هرچه فکر می کنم خیلی کوچکم .
اصلا نمیدانم خدا آن روزها چه ظرفیتی در وجود ِ همسرت نهاده بود که با شنیدن خبرشهادتت باز سرپا ماند ...
اینکه این روزها چقدر حرف های ِ درگوشی با شما دارم ، بماند .
اینکه این روزها چقدر درگیرم بین بودن و نبودنتان و میدانم که شما بودن ِ مطلقید و ما عین ِ نبودن ... بمآند!
آقایی کنید و سری به ما بزنید ...

+ قسمتی از وصیت نامه
اما خدمت
همسرم : مبادا طوری باشی که مرا ازر هدفم باز داری اگر می خواستی حرفی بزنی می
گفتی امروز روز امتحان است آری یادم نمی رود هر وقت که می خواستم بروم می گفتی برو
به خدا سپردمت . با این کلمه به من روح می دادی تو امتحانت را به پیشگاه خدا پس
دادی . و اگر کسی هم حرفی زد به خدا واگذار کن مبادا ناراحت من باشی.
و به بچه ها
مبادا درشتی کنی ، جواب نادانان را با صبرت بده . انشاء الله دیدارمان روز موعود
روز قیامت ... .
+ همسرش می گوید : یک بار زخمی شده بود و برگشت عقب ! گفتمش شما مدال افتخار در برابر حضرت زهرا می خواستی ؟ این هم مدالت !
گفت : من زمانی آرام می شوم که فردای محشر قلبم را کف دست بگذارم و وارد شوم...
می گویند ترکش بر قلبش نشسته بود !
+ سال نود و یک هم دارد نفس های ِ آخرش را می زند. خوشا به حال ِ آن که حتی به قدر ِ نفسی به امام ِ حیّ َ ش نزدیک شده ...
+هرچه می شمرم روزهای ِ خوب این سال خیلی کمتر است از روزهای ِ ... اش بود ! الحمدلله .
+ طلب ِ حلالیت و التماس ِ دعا ...
انـقـلابی هستـــم ؟!
شاید تا به حال برایتان اتفاق افتاده باشد که در یک جمعی بغل دستیتان بخواهد آرام با شما صحبت کند و یک چیزی را بگوید که یدفعه همه ی جمع ساکت میشوند!
چند وقت پیش در یک مهمانی،
عزیزی میخواست آرام به من چیزی بگوید که یدفعه جمع ساکت وحواسشان جمع ما شد!
البته اونهم اهمیتی نداد و حرفش رو زد:
"راستی فلانی ، چند شب پیش شوهرم بهم گفت این ستون نشریه رو بخون ، انگار یک جورایی برای ِ ما نوشته!"
( من که تا ته ِ خط رو فهمیده بودم ،در دل گفتم ای بابا ، آمد به سرم از آنچه می ترسیدم ! )
گفتم : خب !؟
گفت:" آره ، مطلبت رو خوندم ! واقعا انگار برای ما نوشته بودی "
گفتم " نه بابا . من کلا خواستم یک آسیب تو زندگی های امروز را که خیلی هم داره زیاد مییشه بررسی کرده باشم و هشداری به همه از جمله خودم داده باشم. باور کنیدغرضی در کار نبوده"
گفت: "نه خب واقعا ما هم همینطور شدیم! تو که خونه و زندگی و اسباب وسایل ما رو دیدی ! ما هم شدیم از اهل تجمل ، آره ؟ حالا باید چیکار کنیم ؟"
حالا من مانده بودم و سوالی که شده یکی از دغدغه های من!
از طرفی خوشحال بودم از تاثیری که نوشته ی ِ ناچیز من داشته و از طرفی مانده بودم در جواب دادن...
مثلا چی میشد بهش بگم ؟ بگم آره خواهرجان ، زندگیت تجملاتی محسوب میشه و شما باید ازون خونه بیاید بیرون و اسباب وسایل رو هم به فقرا ببخشید؟! که حکما رای به بی عقلی ما صادر می کرد .
در همون چندثانیه صدها حرف از ذهنم عبور کرد و در آخر هم با کلی مِن مِن کردن پاسخش را دادم.
از نگاهش معلوم بود که اونم حرف دلم رو فهیمده و شاید هم داشت یک جورایی به لفافه گوییم می خندید!
حالا
سرتان را درد آوردم که بگویم :
آری ، من انقلابی نیستم .
انگار فقط از انقلابی بودن ژست گرفتن و شعار دادنش را یاد گرفته ام.
تنها یاد گرفته ام در چهاردیواری خانه خودم انقلابی باشم !
هنوز یاد نگرفته ام متفاوت بودن و زیستنم را فریاد بزنم .
هنوز یاد نگرفته ام چطور باید زندگی انقلابی را به دیگران نشان داد .
انقلابی بودن یعنی جسور و شجاع بودن !
یعنی نترسیدن از خنده و تمسخر دیگران ...
حضرت ِ آقا ...
تصدقتان شوم !
فدآیی که بسیار دارید.
خدا کند عمــّار و سربـــآز هم ...
مــوج ِ وبلاگی : " من انقــلابـــی هستــم "
دیگــر مناطق ِ انقلابی در اینـــجا .
در وصل هم ز ِ عشق ِ تو ای گل ، در آتشم ...

+ این که چند سال می گذرد از آن عهد و قرارهایمان را نمیدانم ...
اما خوب میدانم که وجودم را و وجودش از شما دارم !
+ دست ِ دلم را رها نکن بانـــو !
نــَ ــفــَـ ــس
خدایا !
نمی شد جایی باشد برای ِ اهدای ِ اکسیژن ؟!
از من به ...

* نفس هایشان را دعا کنیم !
* از وضع اقتصادی و گرانی ها می نالید ، در دلم یاد آن ها گذشت که هر روز و هرشب با رفتن و نبودن دست و پنجه نرم می کنند...
* برای ِ آرامش دل خواهر خوبم در فراق ِ پدر مهربانش دعا کنید و برای ِ پدرش حتی به قدر صلواتی ... +
شمعــدانــی
یادم هست آن روز ها گفتی که " دوست داری مزرعه ای داشته باشی هر چند کوچک ، اما از آن ِ خودمان ... "
یادم هست که گفته بودی چقدر دوست داری در آن مزرعه گل شمعدانی بکاری ...
یادم هست ...
حالا خوب که فکر می کنم ، می بینم خدا خواسته آن مزرعه را در دل و جان ِ من داشته باشی!
هر روز در آن گل های ِ شمعدانی قرمز و تازه بروید ، خودت آن ها را سیراب کنی . آن قدر مواظبشان باشی که حتی فکر پژمردگی به ذهنشان خطور نکند ...

_ خواستم بگویم همیشه هستم ، فرقی نمی کند کم باشی یا زیاد !
_ این پست صرفا عرض خسته نباشیدی بود به صورت کمی متفاوت خدمت ِ آقای ِ خونه . : )
_ رزقنا الله ...
شخصى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض كرد :
همسرى دارم كه به هنگام ورود به خانه به استقبالم مى آید و به هنگام
خروج بدرقه ام می كند.
هنگامى كه مرا اندوهناك یافت در تسلیت من می گوید .
اگردرباره رزق و روزى مى اندیشى غصه نخور كه خدا ضامن روزى است
و اگر در امور آخرت مى اندیشى خدا اندیشه و اهتمام تو را زیاده گرداند.
پس رسول خدا فرمود :
خداى را در این جهان عمال و كارگزارانى است و این زن از عمال خدا می باشد ،
چنیـن همســرى نصفــ اجـر یكــ شهیـــد را خواهـد داشتــــ !
_ حرف ِ دل ِ ما از زبان بزرگواری دیگر +
صبـــوری ...
ازشون می پرسم ، وقتی می خواستن برن شده بود شما بخواید بمونن ، نــرَن ؟!
سنتون که کم بوده ، بچه کوچیک هم که داشتید ...
لبخند می زنه ... نه نشده بود ! فقط گاهی می گفتم کاش کمتر می موندی ، بیشتر سر می زدی .
وقتی میومد ، بچه از باباش غریبی می کرد ، خودشو تو بغل پدربزرگش قایم می کرد ...
نمی ترسیدید دیگه برنگرده ؟!
ترس که بود ... اما انگار خدا دلمون رو آماده کرده بود ... بزرگ کرده بود ... آروم کرده بود !

+ این چنین دل آرام و صبور داشتنم آرزوست ...
طلــوع در خــون
دوست دارم آتش بگیرم ؛
بسوزم
خاکستر شوم ...
و برای ِ تو بمیرم
و بر این طریق افتخار کنم .
* طلبه ی ِ شهید محسن حاج رضایی
- صدای ِ آسمانی +
- بودنت را شکـــــر ...
انقــطاع
گاهی دور و بر ِ آدم که خلوت می شود ، خوب که نگاه می کند می ماند خودش و او .
البته خودشی که باز از اوست ...
چقدر خوب است این گاهی ها ، کاش یاد بگیرم همیشه اش کنم!
زمزمه می آید که : الهی هب لی کمآل الانقطاع ِ الیک ...
کاش همیشه من باشم و خودت . می خواهم بیآیم نه مثل ِ همیشه ؛ برای ِ همیشه !

* مدتی ست کم سعادت شده ام . اما به رسم ِ همیشگی دعاگوی ِ بزرگواران بودم ؛ مخصوصا در مضجع شریف ِ رضوی .
*مراسم ِ خوبی بود .الحمدلله که روزیمان شد و خدا خیر بدهد آنکه ما را با خبر کرد . + و +
لــک َ لبــّیک ...
حسین فرزندان و برادران و خویشان را گرد کرد و بدان ها نگریست .
ساعتی بگریست .
آن گاه گفت : « خدایا ! ما عترت ِ پیغمبر ِ تو _ محمــّــد_ایم. مارا پیرون کردند و براندند و از حرم ِ جدّمان آواره ساختند و بنی امیّه بر ما جور کردند . خدایا حق ِّ ما را بر قوم ِ ستمکــار فیروزی ده .»

_ چقدر دلشوره دارم که امسال هم محــرم بیاید و برود و من ... نباشم از لبیک گویـانت یا حضرت ِ عشق !
_ اصلا نمی دان اندازه ی ِ ادعاهایم مـــرد هستم یا نـــ ه ... +
_ این یک التماس ِ دعای ِ واقعی ست ... ! دعایم کنید .
سبک ِ زندگی
اینکه عکس ِ امام خامنه ای را در تابلویی بزرگ در منزلمان نصب کنیم خوب است
اما
خوبتـــر آن است که بسنجیم و ببینیم چقدر رفتارهامان ، و نوع ِ زندگی ِ مان با آنچه مورد ِ نظر و تایید ِ معظم له می باشد ، تطابق دارد .
اینکه عکس ِ شهدا را در جلوی ِ چشم و بر در و دیوار داشته باشیم خوب است
اما
خوبتر مرور ِ زندگی ِ این بزرگواران و رفتار و عملکردشان در زندگی و در مواجهه با مسائل ِ مختلف است.

- وقتی زندگی مذهبی ها و به اصطلاح بچه حزب اللهی ها را می بینم ، که چقدر فاصله گرفته اند از معیارهای ِ انقلابی و چقدر عافیت طلب شده اند ، واقعا رنج می برم و چه بسا دردناک تر است از دیدن ِ زندگی ِ آنهایی که همینگونه اند ولی ادعایی ندارند ، دم از شهدا و دفاع مقدس و ولایت نمی زنند .
- واقعا چقدر زندگی مان را با دید ِ انقلابی پیش می بریم ؟
چقدر در خلوت هامان یا در خلوت های ِ دونفری ِ مان از دغده هامان می گوییم ؟!؟!
- برای ِ دلتنگی های ِ این روزهایم : +
کتاب ِ آه ...

همینطور کتاب را باز می کنم .
صفحه ی ِ 176 ، شروع می کنم به خواندن ...
" مردی فـَزاری گفت:
با زهیر بن قین بجلی از مکه بیرون آمدیم و در راه با حسین بن علی باهم بودیم .
برما هیچ چیز ناخوش تر نبود ازین که در یک منزل با او فرود آییم.هروقت حسین به راه می افتاد، زهیر در جای می ماند.
و هروقت حسین فرود می آمد، زهیر پیشتر روانه می شد.
تا روزی در منزلی فرود آمدیم که چاره نداشتیم جز این که با هم در آن جا منزل کنیم.پس حسین در جانبی فرود آمد و ما در جانبی نشسته بودیم و طعامی که داشتیم می خوردیم .
رسول ِ حسین بیامد و سلام کرد و درآمد و گفت :
« ای زهیر ، ابوعبدالله ِ الحسین مرا سوی تو فرستاد تا نزد او بـَـرَمـَـت .»
هریک از ما آنچه در دست داشت بینداخت _ مانند این که مرغ بر سر ما نشسته باشد.
دلهم بنت عمر و زوجه یِ زهیر گفت :
من با زهیر گفتم : پسر پیغمبر سوی تو می فرستد،نزد او نمی روی ؟سبحان الله ! برخیز و برو و سخن او را گوش کن و بازگرد.
زهیر رفت .
و دیری نگذشت شادان و خرّم بازگشت. و فرمود تا چادر و بار و بنه یِ او را برداشتند و سوی ِ حسین بردند ..."
با خودم می گویم چه می شد که من هم بشنوم ندایی از جانب ِ حضرتش که یاد ِ این جملات سید مرتضی می افتم که :
" انسان اگر انسان باشد و به وجدان خویش رجوع کند، ندای ِ سیدالشهدا (علیه السلام ) را از باطن خویش خواهد شنید.
که میثاق ِ فطرتش را به او گوشزد می کند .
خداوند سر و جان را نیز همچون امانتی به انسان بخشیده است تا هر دو را فدای ِ امام حسین (علیه السلام) کند . "
+ " آماده شوید برادران ، حسین بن علی (علیه السلام) هنوز در صحرای کربلا انتظار می کشد تا یارانش در پهنه ی ِ قرن ها ندای ِ " هل من ناصر ِ " او را لبیک گویند و با کاروان ِ تاریخ به سویش بشتابند ." سید مرتضی آوینی
+ پیوستن به کاروان در اینجــا .
بــوی ِ شش گوشـــه می دهـــد ایـــن آه ...
و اینجاست که جنـــون ، دِل را زمیــن گیـــر می کند !

- امشب روزی ـ مان شد دقایقی را کنار ضریح ِ ( جدید ) حضرت ارباب -علیه السّلام- باشیم .
- خدا خیر و برکت دهد به نفس های ِ روحانی ِ مجلس ...
مقابل شش گوشه حضرت ، آنچنان تفاوت میان ِ مقطـّـع الاعضـــاء و ارباً إربا را شرح داد که نـَـفـَــس ِ ما را برید.
- و محــرّمی که در پیش است ...
- تصاویر ِ بیشتر +